نامه ای ب دکی
منم این روزا دوره خودم حصار کشیدم...و ازون لحظه ای ک داشتم این حصار رو میساختم تا الان ک دارم اینارو برات مینویسم هزار بار مردم و زنده شدم...باز خوبه تو حداقل میتونی روی ادما خط بزنی..ولی من روی بعضی ادما نمیتونم هیچوقت خط بزنم...ممکنه دیگه باهاشون ارتباط خیلی نزدیک نداشته باشم ممکنه دیگه اسمشون رو رفیق نذارم یا اونا روی من اسم رفیق نذارن ولی من همیشه اون تهِ تهِ تهِ ذهنم و شاید هم گوشه ای از قلبم ب حرمت همون روزای رفاقت براشون جا میذارم...من از بچگی تنها بودم همیشه از تنها بودن میترسیدم..رفیقام همیشه جای اون خواهرایی بودن ک هیچوقت نداشتم..راستش زبون و کلمات جلوی اون حرف و منظور اصلی ک تو ذهنمه کم اوردن و جلو نمیان..
انگار این روزا همه ی رفاقتا ابکی و الکی شده...تو کله دنیای واقعی تعداد رفیقایی ک داشتم بعد 18 سال زندگی ب تعداد انگشتای ی دست هم نمیرسید...ب خیاله خودم اونایی رو نگه داشته بودم ک تک بودن برام...ولی کو؟؟ رفیقی ک از ترس اینکه نکنه خدایی نکرده من روزی 10 ساعت درس بخونم و اون 9ونیم ساعت یا من ترازم 6هزار میشه و اون 5هزار ماه ب ماه ی خبر ازم نمیگیره یا اون یکی دقیقا بعد هر ازمون سر و کله اش پیدا میشه ک ببینه درصدام کمتر شده یا بیشتر ساعت مطالعه هفته ام ب 60 رسیده یا ن..اینا کدومشون رفیقن اصلا؟
تو چشام زل میزنه میگه رقیب خوبی هستی برام..برعکس من هیچوقت رفیقام رقیب نبودن برام.نمیگم ب موفقیتاشون غبطه نخوردم چرا خب ولی براشون خوشحال بودم..رقیب نبودن برام..
کدوم رفیق میگه حوصله ی حرفای رفیقمو ندارم؟!چرفقایی داشتم ک وقتی بحث روشون گندکاریا شد هرچی ازم میدونستن تو کل ادما جار زدن.. نمیگم من خوبم..ن من اگه خوب بودم ک کارم ب این روزا و این چیزا نمیکشید :))
تو کل این ادما فقط یکی برام مونده..اونم مشکلات خودشو داره..ی رفیق ک چ عرض کنم ی خواهر مثلا داشتم 3سال رابطه داشتن کار ب خاستگاری کشیده ب من هیچی نگفته حالا ک همه چی تموم شده و بهم خورده گریه و اه و ناله اش نصیب من شده :)) هزار الله اکبر...اونوقت من ازین اینکه ب اون یکی درصد زیستم شده 30 و من گفتم 20 عذاب وجدان دارم...همیشه هم براشون بودم..همیشه دل نگران بودم ک وای این یکی ی ماهه ازش خبری نیس نکنه حالش خوب نوده ک نیس؟ اون یکی چرا پروفایلش غمگینه؟ نمیدونم چرا فک میکنم باید همیشه برای همه در هر حال و لحظه ای باشم؟ چرا باید غصه همه رو بخورم؟ کی مجبورم کرده؟حس میکنم ی ضعف خیلی عمیقه تو وجودم..همیشه با خودم میگفتم تو خرج کردن احساس برای بقیه خسیس نباشم ولی الان بعضی وقتا ازین همه احساسات حالم بد میشه...اصلا راستش دو هفته ای هست ک از همه ی این فکرا حالم بده..ولی خب این ازون درداس ک فک میکنم بزرگم میکنه :))
این روزا ی حصار کشیدم دوره خودم ک مطلقا هیشکی نزدیک نشه بعد تو همون حصار دارم از تنهایی جون میدم :))
روزا خودمو انقد از درس و یا هر چیز دیگه ای خسته میکنم ک شبا از خستگی و فکر خوابم ببره ولی مگه میشه؟؟ تا نزدیکیای صبح بیدارم و اخر هم دلم نمیخواد فرداش از خواب دل بکنم چون باید ی روزه مزخرف روتین دیگه رو شرو کنم..
اول پستت ک نوشته بودی تخت و پتویم را برهیچکس و هیچ چیز چند روزه ترجیح نمیدم تو دلم گفتم چ جالب یکیم مثله منه این روزا پیدا شد..
اصلا نمیدونم چرا اینا رو اینجا برای تو نوشتم؟!
تویی ک همیشه اون چهره ی لوس و ساده و شکست خورده و غرغروی منو دیدی :))
خیلی خوبه ک پیش دستی کردی و ازین ادما جدا شدی منم ی روزی از جدا شدن ازین ادما اونقدر دست دست کردم ک اخر پشیمونم کردن...راستی جمعه رفته بودم حرم برات دعا کردم :)) فقط خواستم دلت گرم بشه ک همیشه ی نفر اینجا اسمتو تو حرم میبره :)) یادمه یکی بهم میگف هر وقت یکی دعام میکنه ی نسیم خنک دلمو نوازش میکنه..نمیدونم چرا یاده حرفه اون افتادم ب هر حال حاله دلت همیشه خوب باشه پسر :))
ببخش طبق معمول پر حرفی کردم :))
روزگارت خوش
شبهای زندگیت آروم
+با خودم عهد بستم نوشتن این حرفا برای "تو" اخرین حماقت زندگیم باشه ک با دستای خودم انجامش دادم...
خزان منم که غرق بارانم