صدای مامان از اون اتاق میاد که صدام میزنه و میگه بیا نیم ساعت اینجا بشین ببینمت..اینطوری ک نمیشه اخه امروز مثلا روزه تعطیلیته..
چشم از فیلم توی صفحه لبتابم برمیدارم و درشو بدون خاموش کردن میبندمو میرم تو پذیرایی کنار مامان میشینم..کنترل تی وی رو برمیدارمو دکمه ی قرمزشو میزنم مامانو میبینم ک رو مبل کناریم نشسته و میگه والا دلم خوشه دوتا ادم تو خونه باهام زندگی میکنن ...بابات که هی میاد نیومده باز میره..توهم ک یا سرت تو کتاباته یا هم که ازون اتاق بیرون نمیای اخرم میگه من چرا ازون اتاق متنفرم..چراغ روشن کن حداقل..ی نگاه ب مامان میکنم و با لبخند میگم ای باابا حالا که اومدم دیگه..با اخم نگام میکنه و میگه چیکار میکردی اونجا؟ با صادقانه ترین لحن میگم فیلم میدیدم :)
از بالا پایین کردن کانالای تی وی چیزی دستمو نمیگیره و در نهایت یکم با مامان حرف میزنم و دوباره میام ادامه فیلممو میبینم..
بابا ک میاد مامان میگه بیا بریم خونه مادرجون میگم نمیام و درس دارم..اما راستش باید میگفتم حوصله ندارم!!
با کلی غر زدن تنهایی میرن خونه مادرجون...
اونا ک میرن منم پالتو کلاه و شال گردنمو میپوشم..موبایل و کلیدای خونه رو برمیدارم ی نگا ب کل خونه میکنم و با دودلی در خونه رو میبندم.کتونیامو میپوشم و میرم سمته واحد رو ب رویی.در میزنم خانوم همسایه درو باز میکنه.سراغ دخترشو میگیرم میگه نیس میگم میخوام برم پشت بوم با تعجب میگه تو این سرما؟ میگم یکی از دوستام گف سلام اقا بدم گفتم تنها نرم بالا پشت بوم! حالا خودم تنها میرم
میرسم طبقه چهارم..ب پاگرد راه پله در پشت بوم ک میرسم همه جا تاریکه..دریغ از ی باریکه نور..چراغ قوه گوشیمو روشن میکنم میرم بالا و میبینم در قفله...پاهام سست میشه و سمت قفل نمیرم ک بازش کنم..از شیطنت ادمایی ک ممکنه درو بروم قفل کنن یا ازینکه اگه کسی ببینتم و گزارشمو ب مامان بابا بده پشیمون میشم و برمیگردم میام پایین..تموم پله ها رو میام پایین تا میرسم ب جلوی در خونمون..با خودم میگم پشت بوم ک نشد تراس ک هست..هنذفری میذارم تو گوشم و اهنگ پرش مهرزادگان رو پلی میکنم و میرم تو تراس...گوشیو میذارم لبه تراس و برای میلیاردمین بار ب کشی ک این ساختمون رو جلوی خونمون ساخت فحس میدم و از جای خالی نیم متری فاصله بین دو دیوار درختا و خیابون و هوا رو نگاه میکنم..سرمو ب دیوار پشت سرم تکیه میدم و دستامو میذارم تو جیبام ...
حرفای ادما تو سرم تکرار میشه.. + ببین این یکیو دوس داره واسه همین بی محلی میکنه! +الناز هواسرده نرو بیرون سرما میخوریا مامان. +میگم خانوم چش شده این دختر؟ +وای الناز با حاله این روزات ادمو نگران میکنی. گوشیمو برمیدارم و ب مهندس_دکی پیام میدم : هنوزم استادم هستید؟
جوابی نمیاد برام..گوشیو میذارم لبه تراس و با خودم میگم چرا ادمای زندگیم منو بابت هر اشتباهم توبیخ و تنبیه کردن؟ این همه ادم تو این شهر ینی همشون بابت اشتباهاتشون بهتریناشونو از دست دادن؟؟ بعد میگم میدونی خودم اصن نارحات نباشیا..از امشب خودم برات میشم خواهر خودم بغلت میکنم میشم داداش و تکیه گاهت میشم میشم پدر و محکم در اغوشت میگم میشم مادر و دست نوازش میکشم رو سرت...خودم میشم همه کست..بغضی ک چن روزه تو گلومه رو برای بار نمیدونم چندم قورت میدم و باز میاد سرجاش..اونقد ب چراغ خیابون اونطرفی خیره میشم ک شیشه عینکمو بخار نفسام محو میکنه تصویرشو...با دستام بخارو پاک میکنم و میگم چرا هر چی فک میکنم 5نفر مهم زندگیم ک همیشه کنارم باشن رو یادم نمیاد؟؟!
با احساس سوزش انگشتای پام از افکارم بیرون میام و حس میکنم سرما از نوک انگشتام داره ب تموم پوست بدنم نفوذ میکنه..با خودم میگم کاش بشینم ولی بعد میگم ن ی جنگجو حتی موقع مردنشم ایستادس..
دوباره گوشیمو برمیدارم و ب مهندس_دکی پیام میدم این جواب ندادنه بخاطر تنبیه کم کاریامه یا؟؟ بازم جوابی نمیاد و منم ی بدرک تو دلم میگم و فک میکنم چ خوب میشد اگه این گوشیو میشد پرت کنم پایین و با لاشه اش رو برو بشم ولی پشیمون میشم و میذارم اهنگ بعدی پلی بشه .. اهنگ ایمیج درونگز اولین اهنگ پیشنهادیش بود صدای گوشیو تا اخر زیاد میکنم و ب هشدار گوشی برای پرهیز از صدای خیلی بلند اهمیت نمیدم..این دِ دارک ... هه راس میگه تو این تاریکی..یکم از اهنگ میگذره و میفهمم من اون ادم دوسال پیش نیستم ک اینو با ولوم صد گوش بدم خسته تر از اونم ک بخوام خودمم ب خودم زخم بزنم..
ب این فک میکنم ک "تو" چقد شبیه جهانگیرخان تو فیلم "زندگی عزیزم" برا من بود :))
و خب طبیعتا ک ادما حق انتخاب دارن .. حتی برای بودنای عادیشون..
سرما توانمو ازم میگیره و وادارم میکنه برم تو خونه..جوراب قشنگامو ک ابجی برام اورده رو میپوشم..ب گوشیم نگاه میکنم..تو مخاطبینش میگردم هیچکس نیس..ب شماره خونه ی پارمیدا زنگ میزنم کسی گوشیو بر نمیداره و چ بهتر ک نشد..
برمیگردم ب تراس.. با خودم میگم تا کی تحت تاثیر ادما قرار میگیری؟ اصن چطوره برم از "تو" بپرسم من چیم بده ک همه ولم میکنن و میرن؟ اگه گف چرا از من میپرسی چی بگم؟ خب میگم کسیو نداشتم زکی هم خیلی رک و منطقیه نمیخاستم ازون بپرسم..تو منطقی فقط منطقو با قشنگ ترین حالته ممکن میگی :)
از صداهای ذهنم خسته میشم و با خودم میگم همه میگن چرا تا نصفه شب بیدارم معلومه..از بس این صداهای تو ذهنم زیادن ب ارامش شب نیاز دارم...
بازم ب حس گز گز پاهام ب خودم میام ... پاهام نای ایستادن ندارن..دلم بهم پیچ میخوره...کاش تموم بشن این حالتای لنتی..کاش ی روز وقتی یکی ازم در مورد ادما پرسید با ابخند بهش نگا کنم و بگم بسلامت ک رفتن.. ولی مشکل اصلی اینه ک من بعد هر ادمی هزاربار میمیرم و زنده میشم حتی بعد رفتن هانی و یاس ک اصلا خودم خاستم ک نباشن..لعنت ب من..پاهام توان از دست میدن یهو رو دیوار سر میخورم و سرجام رو تراس میشینم..با خودم میگم اگه الان بمیرم هیچکس نمیفهمه قاتلم کی بود...قاتلم خاطراتم بودن و بس..
یهو ب خودم میام و میگم من نباید میشستم ...نباید میشستم..اینجا داره میکشتم..بهتره برم داخل..
میرم تو خونه و لباس گرمامو یکی یکی در میارم..میرم جلوی میز و تو اینه ب دختر نگا میکنم ک برق اشک تو چشاش دلپیچمو بیشتر میکنه بهش میگم گریه کن اشک بریز چرا هیچ کاری جز نگا کردن نمیکنی؟ بهم میگه ی دردایی هس ک دیگه فقط نگا میکنیشون...چشم ازش بر میدارمو میام تو اتاقم..گوشیمو پرت میکنم رو تخت و میرم اشپرخونه و ی لیوان شیرموز برا خودم میریزم ..اخه تو که نمیدونی مامانم چقد ناراحت میشه از هیچی نخوردنم..دوباره میام تو اتاقو شیرموزمو میذارم رو بخاری تا گرم شه...اخه مامان میگه سرد نخورش گلوت حساسه تازه سرماخوردگیت خوب شده..میرم سمت کمد تا لباسامو بذارم توش ک یهو صدای لرزش گوشیم منو از تو کمد میکشونه بیرون..مهندس_دکی پیام داده : در مورد مسائل درسی فردا صحبت میکنیم..ی لبخند کج میزنم گوشه لبامو میگم نمیدونم چرا از موندنه تو کی اصلا خوشحال نشدم :))
هنذفری رو از گوشیم جدا میکنم و صدای اهنگ و زیاد میکنم..اتاقمو مرتب میکنم تا از غر زدنای احتمالی مامان بعد برگشتنش جلوگیری کنم و میام شیرموزمو میخورم و تلگرامو چک میکنم مثله همیشه پر از ادم و خالی از هر پیامی :))
شیرموز توی لیوان تموم میشه اما بغض توی گلوی من سرجاشه...
سرم درد میکنه میخوام بخوابم...