199

فک کنم مفید ترین کاری ک همراه اول تو این 8سال برام کرده همین فال درست حسابی هست ک فرستاده :)) البته این تفسیرشه ولی خواستم بگم بعضی وقتا ازون جایی ک فکرشم نمیکردی برات نشونه نازل میشه :))

+مدتی است احساس تنهایی کرده و گمان می کنید کسی از غم و اندوه شما خبر ندارد. خدا را در همه حال نظر داشته باشید که او یار و یاور بندگانش است و به احوال شما آگاه است.

چشم به یاری افراد مغرور و متکبر نداشته باشید. اگر کارتان را به خداوند بسپارید و به او اعتماد کنید به مقصود خود، هر چند دست نیافتنی و دور از دست به نظر برسد، خواهید رسید.

برای به ثمر رسیدن تلاش تان، به خدا توکل کرده و به توانمندی های خود تکیه کنید. دست رد به سینه نیازمندان نزنید و از خودخواهی و کبر دوری کنید.

198

اخرین بودنام..اخرین نفسای من تو هوای مزخرف این وبلاگ..دارم تا میتونم دلسردی برای خودم از ادمای مختلف اینجا جم میکنم ک مبادا دوباره دلم هوایی شه :))

تازگیا دقت کردم وقتی ناراحتم نفسام سنگین و تند میشه...داره چ بلایی سرم میاد؟خدا داند و بس :))

197

هعی ..

حوصله لاموجود ...

خسته شدم از نوشتن..

دلم میخواد دنیا رو فحش بارون کنم..دلم میخواد داد بزنم...جیغ بکشم..دلم میخواد هر چی هست دم دستم پاره کنم ..بشکنم..بزنم..خورد کنم..له کنم..اونقدر ک خسته و بی جون بیوفتم ی گوشه اتاق و در حالی ک نفس نفس میزنم و عرق میریزم ی لبخند از ته دلم بزنم.. :)

قدیما ک دلم ازین کارا میخواست و نمیتونستم انجام بدم تو ذهنم میرفتم رو پشت بوم و چشامو میبستم و خودمو پرت میکردم پایین..خیلی سبکم میکرد..ولی الان اینم دیگه حالمو خوب نمیکنه..

196

هوف...نمیخوام برم..حالا ک از عالم و ادم کریزون شدم حالا ک حس میکنم تو خودم و تنهاییم غرق شدم..حالا ک میخوام دوباره ب زندگیم و هدفم ادامه بدم نمیخوام برم جایی..

و چقدر این روزا من خیلی زود و سخت از ادما دلگیر میشم...حتی از خودم..

195

برای خیلی چیزا ادما رو نمیتونم مجبور کنم...

 

194

ینی سر و ته زندگیمو ک بگیرن بازم میرسم ب "تو"

امشب رفتم پی وی همون روانشناسی ک بهم معرفی کرده بود..

مشکلاتی ک دارم : -استرس,وابستگی,درس,نشخوار ذهنی,تفکر منفی,سطح انتظار از خود

من هلاکه اون وابستگی ام😂😂 این چیه این وسط اخه😂😂 عالمو ادم ازش خبردار شدن😂

میخواستم اینجا ایموجی خنده😂 بذارم دیدم خیلی وقته ک ازش استفاده نکردم انقد ک از ایموجی های اخیرم حذف شده :)))

امشب نمیدونم چرا اهنگ نبض احساس مرتضی پاشایی رو دلم هوس کرد...عجب بارونی میاد مشهد :)

193

امروز رفتم مدرسه دوباره سر کلاس نشستم و چقدر دلم تنگ شد برای بچه های کلاسمون :))

2ساعت سرکلاس بودم و تقریبا هلاک برگشتم خونه..هانی منو تو مدرسه بستنی مهمون کرد و من کارتم شارژ نداشت و مجبور شدم بگم اون حساب کنه :/

دیشب نمیدونم چرا اون کامنت رو ب دکی دادم :/ هانی میگه دیوونه ای چیزی هستی؟ :/ گفتم کسخلیت در ما موج میزند :/

واقعا نمیدونم امروز ک اونو خونده چ فکری کرده پیشه خودش ولی در کل ب خودم قول دادم تا چند ماه جلوش ظاهر نشم شایدم هیچوقت دیگه ظاهر نشدم...

192

تاکنون شده دلت بخواهد حرف بزنی...از همه چیز و همه جزئیات بگویی...ولی برای یک ناشناس؟

شده فرار کنی از گفتن حرف دلت برای دوست و آشنا؟

نمیدانم چه حکمتی ست؟
غریبه های رهگذر مهربان ترند...
خطاهارا کوچک تر می بینند....
تورا چون نمیشناسند قضاوت نمیکنند...
و فقط مینشینند پای درد و دلت...
و دنیارا از چشم تو میبینند...
و آخرش هم میروند...
بدون جا گذاشتن ذره ای نگرانی و ترس بابت گفته هایت....
پیش آنها نقابی به صورت نداری....
خودتی..
و کسی چه میداند که شاید برداشتن همین نقاب اندک... تورا بهتر به یاد خودت بیاورد...

 

نامه ای ب دکی

منم این روزا دوره خودم حصار کشیدم...و ازون لحظه ای ک داشتم این حصار رو میساختم تا الان ک دارم اینارو برات مینویسم هزار بار مردم و زنده شدم...باز خوبه تو حداقل میتونی روی ادما خط بزنی..ولی من روی بعضی ادما نمیتونم هیچوقت خط بزنم...ممکنه دیگه باهاشون ارتباط خیلی نزدیک نداشته باشم ممکنه دیگه اسمشون رو رفیق نذارم یا اونا روی من اسم رفیق نذارن ولی من همیشه اون تهِ تهِ تهِ ذهنم و شاید هم گوشه ای از قلبم ب حرمت همون روزای رفاقت براشون جا میذارم...من از بچگی تنها بودم همیشه از تنها بودن میترسیدم..رفیقام همیشه جای اون خواهرایی بودن ک هیچوقت نداشتم..راستش زبون و کلمات جلوی اون حرف و منظور اصلی ک تو ذهنمه کم اوردن و جلو نمیان..
انگار این روزا همه ی رفاقتا ابکی و الکی شده...تو کله دنیای واقعی تعداد رفیقایی ک داشتم بعد 18 سال زندگی ب تعداد انگشتای ی دست هم نمیرسید...ب خیاله خودم اونایی رو نگه داشته بودم ک تک بودن برام...ولی کو؟؟ رفیقی ک از ترس اینکه نکنه خدایی نکرده من روزی 10 ساعت درس بخونم و اون 9ونیم ساعت یا من ترازم 6هزار میشه و اون 5هزار ماه ب ماه ی خبر ازم نمیگیره یا اون یکی دقیقا بعد هر ازمون سر و کله اش پیدا میشه ک ببینه درصدام کمتر شده یا بیشتر ساعت مطالعه هفته ام ب 60 رسیده یا ن..اینا کدومشون رفیقن اصلا؟

تو چشام زل میزنه میگه رقیب خوبی هستی برام..برعکس من هیچوقت رفیقام رقیب نبودن برام.نمیگم ب موفقیتاشون غبطه نخوردم چرا خب ولی براشون خوشحال بودم..رقیب نبودن برام..
 کدوم رفیق میگه حوصله ی حرفای رفیقمو ندارم؟!چرفقایی داشتم ک وقتی بحث روشون گندکاریا شد هرچی ازم میدونستن تو کل ادما جار زدن.. نمیگم من خوبم..ن من اگه خوب بودم ک کارم ب این روزا و این چیزا نمیکشید :))
تو کل این ادما فقط یکی برام مونده..اونم مشکلات خودشو داره..ی رفیق ک چ عرض کنم ی خواهر مثلا داشتم 3سال رابطه داشتن کار ب خاستگاری کشیده ب من هیچی نگفته حالا ک همه چی تموم شده و بهم خورده گریه و اه و ناله اش نصیب من شده :)) هزار الله اکبر...اونوقت من ازین اینکه ب اون یکی درصد زیستم شده 30 و من گفتم 20 عذاب وجدان دارم...همیشه هم براشون بودم..همیشه دل نگران بودم ک وای این یکی ی ماهه ازش خبری نیس نکنه حالش خوب نوده ک نیس؟ اون یکی چرا پروفایلش غمگینه؟ نمیدونم چرا فک میکنم باید همیشه برای همه در هر حال و لحظه ای باشم؟ چرا باید غصه همه رو بخورم؟ کی مجبورم کرده؟حس میکنم ی ضعف خیلی عمیقه تو وجودم..همیشه با خودم میگفتم تو خرج کردن احساس برای بقیه خسیس نباشم ولی الان بعضی وقتا ازین همه احساسات حالم بد میشه...اصلا راستش دو هفته ای هست ک از همه ی این فکرا حالم بده..ولی خب این ازون درداس ک فک میکنم بزرگم میکنه :))

این روزا ی حصار کشیدم دوره خودم ک مطلقا هیشکی نزدیک نشه بعد تو همون حصار دارم از تنهایی جون میدم :))
روزا خودمو انقد از درس و یا هر چیز دیگه ای خسته میکنم ک شبا از خستگی و فکر خوابم ببره ولی مگه میشه؟؟ تا نزدیکیای صبح بیدارم و اخر هم دلم نمیخواد فرداش از خواب دل بکنم چون باید ی روزه مزخرف روتین دیگه رو شرو کنم..
اول پستت ک نوشته بودی تخت و پتویم را برهیچکس و هیچ چیز چند روزه ترجیح نمیدم تو دلم گفتم چ جالب یکیم مثله منه این روزا پیدا شد..
اصلا نمیدونم چرا اینا رو اینجا برای تو نوشتم؟!
تویی ک همیشه اون چهره ی لوس و ساده و شکست خورده و غرغروی منو دیدی :))
خیلی خوبه ک پیش دستی کردی و ازین ادما جدا شدی منم ی روزی از جدا شدن ازین ادما اونقدر دست دست کردم ک اخر پشیمونم کردن...راستی جمعه رفته بودم حرم برات دعا کردم :)) فقط خواستم دلت گرم بشه ک همیشه ی نفر اینجا اسمتو تو حرم میبره :)) یادمه یکی بهم میگف هر وقت یکی دعام میکنه ی نسیم خنک دلمو نوازش میکنه..نمیدونم چرا یاده حرفه اون افتادم ب هر حال حاله دلت همیشه خوب باشه پسر :))
ببخش طبق معمول پر حرفی کردم :))

روزگارت خوش
شبهای زندگیت آروم

+با خودم عهد بستم نوشتن این حرفا برای "تو" اخرین حماقت زندگیم باشه ک با دستای خودم انجامش دادم...

190

یه وقتایی هست که دلت میخواد هر ردی تو مجازی داری رو از بین ببری و از همه جا دیلیت اکانت کنی 

نه که بخوای توجه کسی رو جلب کنی یا دوست داشته باشی دلیلشو ازت بپرسن،نه

فقط بعضی وقتا نیاز داری عصبانیت و بی حوصلگیتو سر یه چیزی خالی کنی و زورت به هیچی نمیرسه جز چندتا اکانت زبون بسته

 

+از ی وب کش رفتم ولی با تک تک سلولام درکش کردم چون همیشه زندگی من همین بوده :))

189

نمیدونم چرا ازینجا خوشم نمیاد :/

ینی ارامش ندارم یا ن بهتره بگم دیگه حتی تو اتاقمم ارامش ندارم..دلم میخواد بخوابم..

188

پرخاشگر،بی حوصله،عصبی،سردرد و چشم درد افتضاحم.فقط دلم میخواد بخوابم انقد ک زمستون ساله بعد بیدارشم...

187

امشب عمیقا دلم برای سال دهمم و جمع بچه های کلاس تنگ شد..عکسامونو نگا میکردم هرکدوم ی سر شهر چقد با تصوارتمون متفاوت شد ایندمون..

پست نمیدونم شماره چند

برنگشتم ینی نرفته بودم ک برگردم..

چ راحت یاد گرفتم ادما رو از زندگیم خط بزنم :)))

برای امروز بماند ب یادگار :)

185/1

اصن "تو" کیه

من دیگه کسی ب اسم "تو" نمیشناسم

ی نفر پارسال بود کمکم کرد دمش گرم

ب نتیجه نرسیدم بازم دمش گرم

رفیقم بود بازم دمش گرم

ولی امسال من هیچکس غیر خودم نمیشناسم

 

و پایان داستان "تو"

185/2

مثل چی پشیمان از کار خویش :)))))

185/3

داشتم تو پوشه ی عکسای پروف قدیمی ام نگا میکردم یهو رسیدم ب ی عکس نوشته ک خودم درستش کرده بودم و دقیقا حرفای خودم بود..

+ی صدایی تو گلومه

-میره تو سرم همه چیو بهم میپیچه,ولی هیچی نمیشه

+میره تو دلم غرق نمیشه

-میره تو گلوم در نمیشه

+میره تو چشام اشک نمیشه

-اخرش تموم تنمو فلج میکنه

 

چ جالب ک 6دسامبر امسالم (روز جمعه 15اذر) همینطوری گذشت :) و جالب تر اینکه پارسالمم اینطوری گذشته :))

185

خداحافظ تا نمیدونم کی..

184

صدای مامان از اون اتاق میاد که صدام میزنه و میگه بیا نیم ساعت اینجا بشین ببینمت..اینطوری ک نمیشه اخه امروز مثلا روزه تعطیلیته..

چشم از فیلم توی صفحه لبتابم برمیدارم و درشو بدون خاموش کردن میبندمو میرم تو پذیرایی کنار مامان میشینم..کنترل تی وی رو برمیدارمو دکمه ی قرمزشو میزنم مامانو میبینم ک رو مبل کناریم نشسته و میگه والا دلم خوشه دوتا ادم تو خونه باهام زندگی میکنن ...بابات که هی میاد نیومده باز میره..توهم ک یا سرت تو کتاباته یا هم که ازون اتاق بیرون نمیای اخرم میگه من چرا ازون اتاق متنفرم..چراغ روشن کن حداقل..ی نگاه ب مامان میکنم و با لبخند میگم ای باابا حالا که اومدم دیگه..با اخم نگام میکنه و میگه چیکار میکردی اونجا؟ با صادقانه ترین لحن میگم فیلم میدیدم :)

از بالا پایین کردن کانالای تی وی چیزی دستمو نمیگیره و در نهایت یکم با مامان حرف میزنم و دوباره میام ادامه فیلممو میبینم..

بابا ک میاد مامان میگه بیا بریم خونه مادرجون میگم نمیام و درس دارم..اما راستش باید میگفتم حوصله ندارم!!

با کلی غر زدن تنهایی میرن خونه مادرجون...

اونا ک میرن منم پالتو کلاه و شال گردنمو میپوشم..موبایل و کلیدای خونه رو برمیدارم ی نگا ب کل خونه میکنم و با دودلی در خونه رو میبندم.کتونیامو میپوشم و میرم سمته واحد رو ب رویی.در میزنم خانوم همسایه درو باز میکنه.سراغ دخترشو میگیرم میگه نیس میگم میخوام برم پشت بوم با تعجب میگه تو این سرما؟ میگم یکی از دوستام گف سلام اقا بدم گفتم تنها نرم بالا پشت بوم! حالا خودم تنها میرم

میرسم طبقه چهارم..ب پاگرد راه پله در پشت بوم ک میرسم همه جا تاریکه..دریغ از ی باریکه نور..چراغ قوه گوشیمو روشن میکنم میرم بالا و میبینم در قفله...پاهام سست میشه و سمت قفل نمیرم ک بازش کنم..از شیطنت ادمایی ک ممکنه درو بروم قفل کنن یا ازینکه اگه کسی ببینتم و گزارشمو ب مامان بابا بده پشیمون میشم و برمیگردم میام پایین..تموم پله ها رو میام پایین تا میرسم ب جلوی در خونمون..با خودم میگم پشت بوم ک نشد تراس ک هست..هنذفری میذارم تو گوشم و اهنگ پرش مهرزادگان رو پلی میکنم و میرم تو تراس...گوشیو میذارم لبه تراس و برای میلیاردمین بار ب کشی ک این ساختمون رو جلوی خونمون ساخت فحس میدم و از جای خالی نیم متری فاصله بین دو دیوار درختا و خیابون و هوا رو نگاه میکنم..سرمو ب دیوار پشت سرم تکیه میدم و دستامو میذارم تو جیبام ...

حرفای ادما تو سرم تکرار میشه.. + ببین این یکیو دوس داره واسه همین بی محلی میکنه! +الناز هواسرده نرو بیرون سرما میخوریا مامان. +میگم خانوم چش شده این دختر؟  +وای الناز با حاله این روزات ادمو نگران میکنی.  گوشیمو برمیدارم و ب مهندس_دکی پیام میدم : هنوزم استادم هستید؟

جوابی نمیاد برام..گوشیو میذارم لبه تراس و با خودم میگم چرا ادمای زندگیم منو بابت هر اشتباهم توبیخ و تنبیه کردن؟ این همه ادم تو این شهر ینی همشون بابت اشتباهاتشون بهتریناشونو از دست دادن؟؟ بعد میگم میدونی خودم اصن نارحات نباشیا..از امشب خودم برات میشم خواهر خودم بغلت میکنم میشم داداش و تکیه گاهت میشم میشم پدر و محکم در اغوشت میگم میشم مادر و دست نوازش میکشم رو سرت...خودم میشم همه کست..بغضی ک چن روزه تو گلومه رو برای بار نمیدونم چندم قورت میدم و باز میاد سرجاش..اونقد ب چراغ خیابون اونطرفی خیره میشم ک شیشه عینکمو بخار نفسام محو میکنه تصویرشو...با دستام بخارو پاک میکنم و میگم چرا هر چی فک میکنم 5نفر مهم زندگیم ک همیشه کنارم باشن رو یادم نمیاد؟؟!

با احساس سوزش انگشتای پام از افکارم بیرون میام و حس میکنم سرما از نوک انگشتام داره ب تموم پوست بدنم نفوذ میکنه..با خودم میگم کاش بشینم ولی بعد میگم ن ی جنگجو حتی موقع مردنشم ایستادس..

دوباره گوشیمو برمیدارم و ب مهندس_دکی پیام میدم این جواب ندادنه بخاطر تنبیه کم کاریامه یا؟؟ بازم جوابی نمیاد و منم ی بدرک تو دلم میگم و فک میکنم چ خوب میشد اگه این گوشیو میشد پرت کنم پایین و با لاشه اش رو برو بشم ولی پشیمون میشم و میذارم اهنگ بعدی پلی بشه .. اهنگ ایمیج درونگز اولین اهنگ پیشنهادیش بود صدای گوشیو تا اخر زیاد میکنم و ب هشدار گوشی برای پرهیز از صدای خیلی بلند اهمیت نمیدم..این دِ دارک ... هه راس میگه تو این تاریکی..یکم از اهنگ میگذره و میفهمم من اون ادم دوسال پیش نیستم ک اینو با ولوم صد گوش بدم خسته تر از اونم ک بخوام خودمم ب خودم زخم بزنم..

ب این فک میکنم ک "تو" چقد شبیه جهانگیرخان تو فیلم "زندگی عزیزم" برا من بود :))

و خب طبیعتا ک ادما حق انتخاب دارن .. حتی برای بودنای عادیشون..

سرما توانمو ازم میگیره و وادارم میکنه برم تو خونه..جوراب قشنگامو ک ابجی برام اورده رو میپوشم..ب گوشیم نگاه میکنم..تو مخاطبینش میگردم هیچکس نیس..ب شماره خونه ی پارمیدا زنگ میزنم کسی گوشیو بر نمیداره و چ بهتر ک نشد..

برمیگردم ب تراس.. با خودم میگم تا کی تحت تاثیر ادما قرار میگیری؟ اصن چطوره برم از "تو" بپرسم من چیم بده ک همه ولم میکنن و میرن؟ اگه گف چرا از من میپرسی چی بگم؟ خب میگم کسیو نداشتم زکی هم خیلی رک و منطقیه نمیخاستم ازون بپرسم..تو منطقی فقط منطقو با قشنگ ترین حالته ممکن میگی :)

از صداهای ذهنم خسته میشم و با خودم میگم همه میگن چرا تا نصفه شب بیدارم معلومه..از بس این صداهای تو ذهنم زیادن ب ارامش شب نیاز دارم...

بازم ب حس گز گز پاهام ب خودم میام ... پاهام نای ایستادن ندارن..دلم بهم پیچ میخوره...کاش تموم بشن این حالتای لنتی..کاش ی روز وقتی یکی ازم در مورد ادما پرسید با ابخند بهش نگا کنم و بگم بسلامت ک رفتن.. ولی مشکل اصلی اینه ک من بعد هر ادمی هزاربار میمیرم و زنده میشم حتی بعد رفتن هانی و یاس ک اصلا خودم خاستم ک نباشن..لعنت ب من..پاهام توان از دست میدن یهو رو دیوار سر میخورم و سرجام رو تراس میشینم..با خودم میگم اگه الان بمیرم هیچکس نمیفهمه قاتلم کی بود...قاتلم خاطراتم بودن و بس..

یهو ب خودم میام و میگم من نباید میشستم ...نباید میشستم..اینجا داره میکشتم..بهتره برم داخل..

میرم تو خونه و لباس گرمامو یکی یکی در میارم..میرم جلوی میز و تو اینه ب دختر نگا میکنم ک برق اشک تو چشاش دلپیچمو بیشتر میکنه بهش میگم گریه کن اشک بریز چرا هیچ کاری جز نگا کردن نمیکنی؟ بهم میگه ی دردایی هس ک دیگه فقط نگا میکنیشون...چشم ازش بر میدارمو میام تو اتاقم..گوشیمو پرت میکنم رو تخت و میرم اشپرخونه و ی لیوان شیرموز برا خودم میریزم ..اخه تو که نمیدونی مامانم چقد ناراحت میشه از هیچی نخوردنم..دوباره میام تو اتاقو شیرموزمو میذارم رو بخاری تا گرم شه...اخه مامان میگه سرد نخورش گلوت حساسه تازه سرماخوردگیت خوب شده..میرم سمت کمد تا لباسامو بذارم توش ک یهو صدای لرزش گوشیم منو از تو کمد میکشونه بیرون..مهندس_دکی پیام داده : در مورد مسائل درسی فردا صحبت میکنیم..ی لبخند کج میزنم گوشه لبامو میگم نمیدونم چرا از موندنه تو کی اصلا خوشحال نشدم :))

هنذفری رو از گوشیم جدا میکنم و صدای اهنگ و زیاد میکنم..اتاقمو مرتب میکنم تا از غر زدنای احتمالی مامان بعد برگشتنش جلوگیری کنم و میام شیرموزمو میخورم و تلگرامو چک میکنم مثله همیشه پر از ادم و خالی از هر پیامی :))

شیرموز توی لیوان تموم میشه اما بغض توی گلوی من سرجاشه...

سرم درد میکنه میخوام بخوابم...
 

 

183

بگم از دیروز ک منو پرستو و هانی دل تو دلمون نبود برا نقاشی ..

دیشب براش نقاشی رو فرستادم و تا ساعت 3شب آن بودم و با هانی حرف میزدم ساعت 3 و ده دیقه کپمو گذاشتم ساعت 3 و 12 پی ام داده بود :))))))

تشکر کرده بود :))

خب من دلم فرار از ادما میخواست و با این هوای سرد و بارون و برف نمیشه جایی جز این اتاق تاریک ک بعضی وقتا حس میکنم سلول انفرادیه برم

دیشب سر کاف ی بحث کوچولو با هانی داشتم.جوابامو میذارم ادامه مطلب...

امروز صبح ی چشم باز ی چشم بسته اولین کاری ک کردم اومدم تل تا ببینم کاف جوابمو چی داده ک خب تشکر کرده بود :)) منم گفتم ممنون قابل ی رفیق بامعرفت رو نداشت😊❤️ اونم گفت متشکرم نقاشیتم خیلی خوبه😊 میخاستم بگم اره دیگه دکتر نشدم میرم نقاش میشم عکس ادمای دل خسته رو میکشم بشن درس عبرت برا بقیه اول از همه هم از خودم شرو میکنم🙃

دلتنگم ... میترسم این دلتنگی خفم کنه...نشسته ام کنار جاده و ب ادامه راه نگا میکنم..چراغای آبادی رو دور میبینم ..پاهام زخمی شدن ...کمک ادما رو نمیخوام...میخوام خوده خدا برام معجزه کنه.ینی میشه؟ میشه بازم معجزه ای رخ بدهد؟ میشه این حالت تهوع خوب بشه؟

میخوام هر دو تلگراممو پاک کنم...ابزار ارتباطی با ادما یدونشم زیادیع چ برسه دوتااا..

 

182

نیاز دارم برم..

باید برم و فقط خودم باشمو خودم..اگه ادما دور و اطرافم باشن سرگرم بودنشون میشم و از راهم جا میمونم ..

181

خدایا چقد خواب دارم

چشام ب زور بازه درحالیکه امروز هیچ غلطی هم نکردم و اصنم خوب درس نخوندم -_-

180

خب فک میکنم باید خودم دست ب کار بشم و ی گوشی در حد 500تومن برا مامان بخرم..گوشی اش نابود شده و هر دفعه ب بابا ک میگم خودشو ب نشنیدن میزنه..درسته ک وضعمون خوب نیس ولی مامان اونقد برا هممون زحمت کشیده ک حالا ی گوشی براش بخریم :)

179

حس میکنم باید ذهنمو کاملا خالی کنم و برم سراغ درس پس باید اینا رو بنویسم بعد برم

یادمه ماهِ خاکستری اون شب در جواب اون مطلب دل نگرانیم در مورد این روزام از نگرانی هایی گفت ک تو تابستون نگران بودن و الان ب بهترین شکل ممکن ب سرانجام رسیده همشون.

دیشب داشتم فک میکردم بعد یهو ی چیزی یادم اومد! شهریور ک با استاد درس خوندن رو شروع کرده بودم دل نگران این روزایی بودم ک گذشت!! دل نگران تهران رفتن مهرماه و نتیجه اش..دل نگران اومدن ابجی و عروسی گرفتنش...دقیق یادم نیس استاد چی فقط یادمه گف هنوز ک اون روزا نرسیده پس نگران روزایی ک هنوز نیومده و نمیدونی چطوری خواهند بود نباش...بانو هم بهم گف خیلی اتفاقای پیش بینی نشده ممکنه بیوفته قرار نیست اینا بد باشن.وقت داری نترس

راست میگفتن..همه این روزایی ک نگرانشون بودم گذشتن..خوب هم گذشتن!! از لطف خدا و لبخند و عنایتش ک بگیم و بگذریم میرسیم ب اینکه من تغییر کردم..من بزرگ شدم.من دیگه اون ادمی ک از زیر درس خوندن مدام در میرفت نیستم..و من چقدر این تغییر رو, این بزرگ شدن رو دوست دارم :)

ماهِ خاکستری راست میگفت اینکه اگه الان روزای دوست نداشتنی ای داریم ... الان حس خوبی نداریم ... موندگار نیست

همین ...

178

ب احمقانه ترین شکل ممکن دلتنگ کسی هستم ک حتی یک خیابان را هم با او قدم نزده ام ولی او در تمام خاطراتم راه می رود :)

177

خدایا شکرررررررررررررررررررررت ک امروز 10 ساعت درس خوندم...

فک نمیکردم ده ساعت بشه الان موقع جمع کردن ساعتا یهو دیدم عع 10 ساعت شد :)))

176

خسته شدم از بس از "تو" گفتم ...

نمیخوام برام بزرگ بشی "تو" باید فقط "تو" بمونی..همین

175

اومدم تو پذیرایی یهو ی بوی عطر تلخ اشنا خورد ب ببینی ام..

اطرافمو نگا کردم هیشکی خونه نبود..چ عجیب!!

رفتم سمت اپن دیدم ازین کاغذ تسترهای عطر رو اپنه...کاغذو برداشتم و بو کردم..

قیافم مچاله شد و ی اه گفتم ..

رو کردم ب مامان و گفتم چ حیف ک این عطر رو دوس دارم ولی این بو رو ن!!

مامان خندید و گف چون مردونه اس؟ گفتم ن چون بوی مهندس_دکی رو میده :/

(من عاشق عطر تلخ مردونه ام)

هنوز حسمو ب مهندس_دکی نمیدونم و نمیفمم..حس میکنم باید قدر دان کمکای این روزاش باشم ینی واقعا باید ازش ممنون باشم...ولی خب راستش ی جمله هی تو ذهنم رژه میره!! وقتی خوبیا رو تو ی نفر دیگه پیدا کرده باشی سخته اونا رو تو بقیه پیدا کنی و ببینی!! در هر صورت تمام حسه احتراممو ب مهندس_دکی تقدیم میکنم :))) و جز احترام و سپاس هیچ حسی ندارم براش تو وجودم :)

 

174

از روزای گذشته ی پارسال همین موقع ها شروع کردم ب خوندن تا نصفه های تیر امسال قبل کنکور

هوم...جالب بود یادم رفته بود پارسال هم درس خوندم..اصلا انگار ادم باید تلاش کردنشو واقعا ثبت کنه اخه ی وقتایی یادمون میره ک برا هدفمون چ کارایی کردیم .. این کارو حتما از امروز انجام میدم :)

173

ی روزایی هم هست هی دعا میکنی زودتر تموم شه,اصن ادم حاله زندگی کردن نداره :(