233

بخدا کم اوردم..

اینا برای من زیاده...

اینکه هرشب فک میکنم از شدت درد ممکنه بمیرم برام زیادیه..

232

اخرش ی روز همه ی این حرفایی ک داره ته دلم میمونه رو بالا میارم..

231

وقتی ی بدبختی زجه میزنه ک از حرف زدن متنفره و حالش بد میشه خراب نشین سرش ک بدبختیاشو بیاد بهتون بگه..شما میخواین حالشو خوب کنین ولی گوه میزنین ب حالش -___-

چرا نمیخوان ادما بفهمن ک هر کسی مجبور ب حرف زدن نیس ک بعضی دردا با پشت دست میزنن تو دهن ادم و ادمو لال میکنن ک نباید نصیحت کرد ک نباید گف از تو بدبخترم هست اره هست ولی چیکار کنم؟؟ من تو خودم موندم خوشحال باشم ازینکه یکی اوضاعش داغونه؟؟ و من مثلا ازون خوشبخت ترم؟ چرا نمیفهمن ک بعضی حرفا رو ادم ب خودشم نمیگه ک من الان حالم خوب نیس ک من الان دلم داد میخواد ک من الان چرا گریه نمیکنم ک من الان دلم خالی شدن میخواد ک من الان دلم فقط سکوت میخواد..

هی میگم از دخترای هم سنه خودم متنفرم الکی نیس -__-

230

در خنثی ترین حالت ممکن

هانی و فاطمه و زن عمو اومده بودن خونمون.با هانی و فاطمه تخمه خوردیم.کلی حرف زدیم و خندیدیم.اینستاگردی کردیم .فیلم فِراری نگا کردیم تو اتاقم با برق خاموش..قرار شد ی شب بعد امتحانای هانی دوتایی شون بیان خونمون.امیدوارم هانی تنها بیاد.. .

و وقتی هانی گف چرا اون دخترعموی همیشگی من نیستی من هیچ جوابی نداشتم ک بدم :)

 

229

مهم ترین چیزی که تو زندگیم جا گذاشتم خودم بودم. 
من الان فقط شبیه چیزی هستم که دوست دارم باشم. 
باید زودتر خودم رو پیدا کنم چون درست جایی هستم که به بودنم احتیاج دارم، 
تو اوج سرما...

228

امروز ی رمان خوندم ب اسم شاه شطرنج و ب خودم قول دادم آخرینش باشه :)

داستان و سبک نوشته اش بینظیر بود و میشد گفت نویسنده خیلی خوب داستان رو جلو برد..اینا مهم نیست..مهم اینه اخره داستان دختره ب خدایی رسید ک من وقتی 15سالم بود ی همچین خدایی داشتم..

از اینا ک بگذریم داشتم فکر میکردم..ب این ی ساله گذشته..ب ادمایی ک از حذف شدنشون از خدا گله کردم!! داشتم فک میکردم خدایی ک همیشه گفته اگه از کسی خطایی دیدین جلوی همه فاش نکنید اصلا ب کسی نگید..ب پارسال فک میکنم ک ی خطای کوچیکم رو خدا چطور ب همه نشون داد!! ب  اینکه هنوز از یادآوری اون روزا تموم بدنم میلرزه..ب این فکر کردم و با لبخند گفتم یقین دارم اگه اون اتفاق افتاد فقط برای این بود ک از ی فاجعه ی بزرگ جلوگیری کنه!! من بارها خطاهای بزرگتر و افتضاح تری داشتم ولی هیچوقت رو نشدن...ب حذف شدن دوتا دوسته صمیمی دبیرستانم ک همون روزا با اون اتفاق حذف شدن..ب اینکه یقینا برام مشکل ساز بودن ب حذف شدن دکی ب حذف شدن زکی ب حذف شدن پارمیدا این ادما بارها بهم نشون داده بودن ک اآدمه زندگیه من نیستن..ولی من انقد برای حذف کردنشون دست دست کردم ک خوده خدا اونا رو حذف کرد از زندگیم!! من ب اینکه این ادما مناسب زندگیم نبودن و نیستن اگاه بودم ولی دلبستگیم بهشون و تنهاییم مانع میشد..

بعد یهو یاده حرفای اون شبم تو وب افتادم گفته بودم اینطوری منو بزرگم کردی؟! اینطوری مراقبم بودی؟؟و خب دروغه اگه بگم شرمنده نشدم!!

یادمه 15 سالم ک بود یه نفر بود از همه ی ادما بهم نزدیکتر..اون میگف از خدا میترسه!!اصلا از ترس بندگیِ خدا رو میکنه از ترسِ جهنمش نماز میخونه.. . ولی من میگفتم از خدا نمیترسم من خدارو دوست دارم و ب رحمت و لطفش فکر میکنم!اصلا مگه میشه خدارو دوست نداشت؟! مگه میشه بهش فکر نکرد و غرق ارامش نشد؟! مگه میشه دلت نخواسته باشه ک غرق بشی تو وجودش؟؟..بندگی از ترس ب درد نمیخوره..دلم میخواد خوده اون روزامو بیارم جلوم بشونم بگم میشه دوباره برگردی؟!ارامشتو میخوام..خدا دوستی ک داشتی رو میخوام..منم این اعتمادی ک پیدا کردم ب خدا رو بهت میدم..اینو خیلی دوسش دارم!! چون نابه :) خالصه :) چون فقط اینو دارمش :))

من خوده اون روزامو برمیگردونم..حالا هر طور ک شده باشه..منه اون روزایی ک با عشق بیدار میشد رو برمیگردونم..ادم داغونه این روزام ثمره ی همین ادمایی که حذف شدن!!ن همشون ولی بیشترشون!!

من خودمو میسازم..

 

227

باز این گلایه ها... زخم های ناتموم
دردهای مشترک، این گریه های شوم
فریادهای تلخ، اشک های بی صدا
امشب کنار تو، تنهایی وغمه
فردا سقوط ما، حتم و مسلمه!
من گریه می کنم... تو ناله می کنی

پس این وسط کیه؟ اون کس که بی غمه!

پا شو نفس بکش
فریاد کن عزیز
من با توام هنوز
این بازی های تلخ
دردهامو تازه کرد!
آخه با چی می شه دردها رو چاره کرد؟
پا شو... نفس بکش
دست منو بگیر...
چشماتو باز بکن
درداتو خوب ببین
با زخمها نساز
دنیا من و تو ایم،
سهمت رو خوب بساز!
سر پا و استوار، بی درد و انتظار
بیدار شو عزیزِ من , مرگ رو بذار کنار
مردن بهونه نیست، یک شب دووم بیار!
یک شب دووم بیار!
امشب دووم بیار، فردا دووم بیار

من چشم به راهتم
محکم قدم بزن، هرگز نکش کنار! هرگز نزن کنار!

226

اونقدر هنوز ب فکر ادمای خواننده ی خاطراتش هست ک دیشب نوشته بود هر کی رمز ادامه مطلب رمزدار رو فراموش کرده بهم تو تلگرام یا اینستا پیام بده..

رمز رو فراموش نکردم ینی اصلا حفظ نبودم ک فراموش کنم..تو تلگرام ذخیره داشتم قبلا :)

شاید اگه دلم مثه اون موقع ها بهش خوش بود بخاطرش اون "اخرین بازدید خیلی وقت پیش" اکانت تلگرامم رو نادیده میگرفتم و میرفتم رمز رو ب هر زوری بود پیدا میکردم یا میرفتم دایرکت اینستاشو ازش رمز رو میگرفتم..اما من این روزا از این خوشحالم ک برای تولدش گلِ رزِ قرمز نخریدم! ب قوله خودش ک چند روز پیش نوشته بود اون توجه هیچ کس رو لازم نداره و لازم نیست هیچکس بودنه خودش رو بهش یادآوری کنه!!گف برید و این خوب بودن و حتی بودنتون رو ب ادمای مهم زندگیتون یاداوری کنید ن من ومن خوشحالم ک هیچوقت بعد از اون روزه لنتی ک ناخاسته یادش افتاده بودم و پیام داده بودم و اون اونطور مزخرف تو وبش حرف زده بود دیگه خودمو نشون ندادم..و اینکه دیگه هیچ اشتیاقی ب خوندن حتی اندک خاطرات مبهمش هم ندارم..

و امشب داشتم فکر میکردم بالاخره تونستم بگذرم از دختره قوی ای ک رفیق منطقی چهارسال بزرگتر از من بود و از 15 سالگی داشتمش..این زمستون رفاقتمون شاید باید 4سالگی خودش رو جشن میگرفت..هنوز هم دختره مهربونه منطقی خاطراتم هست و حتی تو اخرین پیامم بهش گفتم هروقت ک بخواد هستم ولی تا وقتی هیچی نگه دیگه هیچوقت نخواهم بود...حتی عادی :))

کاش ریتم زندگیم رو میتونستم بگیرم تو دستم!!

225

بابام خوره ی اخباره -__- بشینی کنارش هر 5 دقیقه جدیدترین خبر رو درحالی ک از گوشیش تو نت داره میخونه رو بهت میگه..امشب بهش گفتم بابا تورو خدا بیخییال شین خسته شدم از این حجم از خبره بد..
امشب مشهد برف می اومد شاید هنوزم برف میاد ,نمیدونم!!
رفته بودیم بیرون برای کارای ریجستری گوشی مامانم..چ داغی داشتن مردم..ینی تا مغازه خلوت شد مرده رو کرد ب بابا و گف خببب حاج اقا هواپیما رو هم ک خودمون زدیم و انتقام سختمون کامل شد..و من حرص میخورم ازینکه ما عادت کردیم فقط حرف بزنیم..نمیدونم ولی دلم نمیخاد از هیچی بگم..ازین اوضاع ک مثله باتلاق شده انگار..
امشب داشتم از شیشه ی بخار گرفته ی اشپزخونه ب بیرون نگا میکردم,,تو دلم گفتم کاش اتیش دله این مردم رو این برف میتونست یکم سرد کنه..

224

ی جایی از زندگی اونقدر بزرگ میشی ک تنهایی رو ب بودن ادمای بیخودی و نخودی زندگیت ترجیح میدی :)

. میری خودتو با کارهای روزمره زندگیت سرگرم میکنی, شاید هم تو درس و یا دنیای کتاب ها غرق میکنی خودتو و با هر نفس عمیقی ذهنتو ب سکوت دعوت میکنی...

تبریک میگم اون روز تو خیلی بزرگ شدی :))

223

به خودت و رؤیاهایت ایمان بیاور
سخت ترین لحظات زندگی وقتی است که خودت را نشناخته‌ای، نه زمانی که دیگران درکت نمی کنند.
به خودت ایمان داشته باش.
به ندای درونت گوش بده! به فطرتت معتقد باش! شکرگزار تواناییهایت باش!
 تخیل کن و شجاعانه برایش بجنگ!
 کارهایی را انجام بده که از آنها می ترسی، اما توانایی انجامش را داری.
 دنباله رو نگرش هایت باش. هر چیزی شدنی است. تو می توانی...

 

222

از زندگیم راضیم..

از ادمایی که موندن..

از چیزایی که فهمیدم..

.از دردایی ک کشیدم و هنوز اون ته ذهن و قلبم دارمشون و بعضی وقتا میسوزونع وجودمو..

فهمیدن درد داره..اصلا واسه همینه که وقتی،اون روی واقعی ادما رو میبینیم یا نه بهتره بگم میفهمیم، درد داره برامون..

این شبا وقتی لیموشیرین میخورم یاد این جمله میوفتم : میگن رفاقت مثله لیموشیرینه اولش شیرینه ولی یکم ک بگذره تلخ میشه،ولی یکی نیس بگه لیموشیرینو تا چاقو ب جیگرش نزنی تلخ نمیشه:)

 

+خداروشکر برای داشتن زهرا ^_^

221

ادما خودشون مشخص میکنن که بشن انتخاب زندگیت یا امتحان زندگیت ؛))

برای تشخیصش هم برای بعضیا یه ساعت هم کافیه و برای بعضیا ۶ساال ‌:) 

+حوصلم سررفته:(

220

-سلاممو ب بابات برسون

+چشم بزرگیتونو میفرستم *_*

-میفرستی :))

+میرسونم

+ببخشید بخدا قاطی کردم

- :)

219

اونی ک از ناهار ظهر تا الان فقط نصفه سیب و ی پرتقال و لیموشیرین اونم ساعتای 7شب کوفت کرده و دیگه هیچی نخورده منم :))))

دست و پام یخ کرده فک کنم فشارم افتاده ^_^

نمیدونم چرا هر کاری میکنم ک ی بلایی چیزی سرم بیاد بلکه راهی بیمارستان شم تیرم ب صخره میخوره؟ :)))

218

بازم برای حالی ک دارم حرف و کلمه کم اوردم..نمیتونم بگم .. فقط ی مداحی با اخرین ولو ممکن گذاشتم با هنزفری تو گوشم..چرا بالا نمیارم؟! این حسه چیه ک همش باهامه؟! خیلی بد اخلاق شدم قبول دارم..دل نازک شدم ..قبول..ولی اینکه بهم بگن از اول این بودم ته نامردیای دنیاس.نیس؟؟!

چرا اینطور موقع ها مثه بقیه نمیتونم اشک بریزم؟! چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اخ خدا ازت گله دارم..این حال مثه جون کندنه..خیلی بی پناه شدم این روزا..خیلی ..خودت منو میبینی دلت برام نمیسوزه؟! چی ازم باقی مونده؟! هیچی..بخودت قسم هیچی ندارم..ب همین برکت هیچی ندارم..حتی خودمو هم ندارم دیگه..روح و روان..اعصاب..سلامتی جسم..هیچی نمونده برام..18 سالمه ولی موی سفید دارم..وقتی 16 ساله بودم ک سفید شد..17ساله بودم ک قرص اعصاب مصرف کردم..18 سالمه و انواع قرص ناراحتی معده مصرف میکنم..با هزارتا پرهیز کوفتی غذایی..تحمل هیچی نمونده برام..اینا ک نمیدونن..خب آدمن..نمیدونن دخترشون تحمل دیگه نداره..نمیدونه ب همین خدا تا الان فقط ب خاطر اونا ادامه دادم..ک هنوز امید داشتم چون اونا بودن..نمیدونن دارم خودمو ب زور میکشونن..نمیدونن من حتی ب تیغ و رگ هم فک کردم..یا خوردن ارامبخش با شیر..اینا چ میدونن؟!

تا میام سره پاشم باز زمین میخورم..با از هم میپاشم..بخدا این روحم داغونه..

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تو رو ب خوبات..تو رو ب هرکی دوسش داری..خدایا تو خدا..خدایا نمیدونم ب چی قسمت بدم..دلم میخواد امشب بکشونمت زمین بشونمت رو ب روم..بگم مگ سید نمیگه داری ازم نگهداری میکنی تا پزرگ شم؟؟اینه بزرگ کردنت؟ منکه هیچی برام نموند..ی ادم زخمی..ی ترسو..ی بدبخت..اره از خیلیا خوشبخت ترم..ی سقف امن بالاسرمه..مامان بابا دارم...دستمون ب دهنمون میرسه..دارم درس میخونم..استعداد دارم..هوش دارم..ولی وقتی ارامش ندارم وقتی روحم مثه چی داغونه مامان بابا حالشون ازم بهم میخوره..ی رفیق برام نمونده..ی نفر منو ب خاطر خودم دوسم نداره..اینه بزرگ کردنت/؟ چیه منو بزرگ کردی؟! اره ی نفر ک ب همه تا خرخره محبت میکنه..ب همه ی اونایی ک نباید محبت میکنه.یکی ک ی ثانیه خوبه ی ثانیه ن..این ادم زنده موندنش فقط عذابه..بدبختی اینه اون دنیاشم عذابه..این روزا دارم خودمو اماده رفتن میکنم..هی وصیتامو ب مامانم ب خنده میکنم..دروغ چرا..از مردن خیلی میترسم..خیلی..اخه خدا تو ک میدونی من از تاریکی میترسم..خدااااااااااااااااااااا

چرا نمیشنوی پس؟! کی غیره تو برام مونده؟! همه از ی شکست خورده ی روانی بیزارن..

دیگه مامان بخاطر داشتنم نمیگه خدایا شکرت..میگه دیگه خسته شده ازم..میگه دیگه نمیکشه..بابا دیگه دوسم نداره..کارمون شده دعوا و کل کل.

اخلاقم و کارام ی طرف..خودشون ک نمیگن ولی میدونم پاشونو بند کردم تو این شهر..بخاطر من دوماهه نوه شون رو ندیدن..کاش امسال ی چیز چرت میرفتم تموم میشد همه چی..

خدااااااااااااااا چقدر صدات بزنم؟!

امشب از غصه دق نکنم خیلیه.. .

217

مامانم امشب میگف ی مداح یا نمیدونم حاج اقا تو روضه تعریف میکرده دیروز 200-250 نفر تلفات داده ی خانومه کور شده بوده..دو نفر ضربه مغزی شدن!!خیلیا دست و پاشون شکسته بوده..بعد منم گفتم اره واقعا باید خداروشکر کرد ک سالمم.شکر ک مونا و مامانش بودن دستای همو محکم گرفته بودیم ک نیوفتیم چون اگه میوفتادیم قطعا حادثه ی منا تکرار میشد :| بعد تعریف کردم ک بین جمعیت گیر افتاده بودیم و اینا ..واقعا ی جایی گفتم خدایا من گفتم اومدم اینجا شهید شدم تو بمب گذاری تروری چیزی خوشحال میشم ولی اینطوری مردن واقعا حقه من نیست :(

ولی با همه ی اینا وقتی تو ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و اون اقای نابینای تنها رو دیدم ته دلم لرزید ک هی دختر ب اومدنت هیچ خوشحال نباش!!

بعد مامان گف خدارو شکر سالمی..گف اصلا امشب زن عموم تعجب کرده بوده ک ما چطور اجازه دادیم بری و تو چطور رفتی اونم تنها :D

و من مثله همیشه میگم ما اگه اسمون رو ب زمین بدوزیم زمین رو ب اسمون برسونیم بازم اونی میشه ک خدا میخواد..

216

خدایا شکرت برای امروز :)))

بعد مدت ها ی گزارش واقعی و خوب برای مهندس_دکی فرستادم و؟! طبق معمول تا 2 مین قبل من آن بوده :| تازه خوده طفلکشم بهم پیام داده ک برناممو براش بفرستم اخه دیروز نفرستادم :D

دیروز انقد خسته بودم برا برگشت اتوبوس گیرم نیومد..مجبور شدم برم خونه مادرجونم اونجام ک خاله رید ب اعصابم قهر کردم میخواستم برم خونه داییم :)) خاله زنگ زد ب مامانم ک نذار بره و این چ دختریه ک تربیت کردی و اینا منم ب مامان گفتم ب بابا میگی همین الان بیاد دنبالم!!مامانمم گف بابات تو راهه الان فرستادمش میاد..

خاله هم باهام قهر کرد!! الان من خیلی غصه میخورم؟؟! همین مورچه فسقلای تو اشپزخونه بیشتر برام ارزش داره تا قهره اون :)

بیشعور من دیروز اون همه رفتم ک ماشین پیکر و پیکر سردار رو ببینم اونوقت تو لحظه ای ک تو حرم اورده بودنش و داشتن براش روضه میخوندن اومده کانال رو عوض کنه:/ اونم ب بهانه ی اینکه مادرجون میبینه گریه میکنه!! حالا مادرجون اصلا گریه هم نمیکرد :| اصلا تو پذیرایی نبود بنده خدا :/ منم خسته و عصبانی دعوامون شد..بعدشم ک خواستم قهر کنم و ..!! ^_^

دیشب دایی سرشب زنگ زد خونه مادرجون و من تلفن رو برداشتم.خاله هنوز از سرکار نیومده بود..دایی گف تو اینجا چیکار میکنی؟ جریان رو گفتم..گف عععععع تو هم رفته بودی؟! عجـــب:)) خلاصه خیلی خوشحال شد!!
 

215

-خوبی؟

+(تو دلم: ن خوب نیستم.افتضاحم دارم تظاهر میکنم ب خوب بودن اعصابم داغونه با عالم و ادم با خودم با روزام با ارزوهام با هدفام با اونایی ک رو ب روم وایسادن با حس بد با همه چی دارم میجنگم:))))))))  )

+خوبم

- همیشه خوب بمون.. .

+ سعیمو میکنم

213

امروز شاید بتونم بگم خوب بود..شایدم ن..بستگی داره اونی ک بخاطرش رفته بودم ازم راضی بوده باشه یا ن :))

منکه ندیدمش..در حد چند دقیقه ماشینی ک پیکرشو حمل میکرد رو دیدم ...اونم از فاصله ی فوق العاده دور.. .

ولی امشب تو تلویزیون با روضه ای ک براش خوندن تو حرم وقتی پیکرشو اوردن,ب اندازه ی تموم این چند روز ک براش بغض کردمو گریه نکردم اشک ریختم :)) و اگ اون خاله ی بیشعورم نمیومد میتونستم تو حال و هوای بهتری باشم :)

دلم نمیاد بگم خسته ام..چون این کار رو دلی و عاشقانه کردم برای مردی ک مرررررد بود :))

باید بگم امروز نمیدونم چرا ولی خیلیاااا از چشمم افتادن..کاش همینطور بمونم..کاش حالمو تو همین حالت تافت بزنم و بمونه!!

ما ک لیاقت نداشتیم حتی چفیه مون ب تابوت پیکرشون بخوره...شاید خودشون بزرگی کنن و نذارن این چفیه از روی دوشمون زمین گذاشته بشه :)

پشت چفیه ام لبیک یا زینب(س) نوشته اس.مامان اونو متبرک تموم ضریحای کربلا و نجف کرده.سجاده ام مُهر تربتِ سوریه و هدیه یه ی مادر شهیدِ مدافع حرمه و تسبیحم ازتربتِ کربلاس..خاک و تربت همه جا رو برای خودم جمع کردم ولی خودم هنوز نتونستم ی قدم از شهر برای رفتن بسمتشون بردارم :))

 

212

روزی ک تک تک ادمایی ک ازشون خوشم نمیاد رو بلاک کنم اون روز عیده منه...

البته اگه قبلش نمیرم..

امشب داشتم ب مرگ فکر میکردم..حتی ب شوخی ب مامانمم تموم وصیتامو کردم..

راستش من عاشق زندگی ام و هنوز هیچی از زندگی نمیدونم اما اگه بدونم ک اون دنیا جای خوبی برام وجود داره با کمال میل میرم :)))))

این دنیا ارزونی همین ادمای مزخرفی ک خیلی خوب دل شکستن و بی محلی کردن بلدن :))

دلم خیلی کارا میخواد انجام بدم..موفقیت تو کنکور..کار..عاشق شدن..ازدواج..مادرشدن..

ولی اول از همه دلم میخواد ی بار تو چشمای مامان بابا نگا کنم و بگم عاشقشونم..برای ی بار ب داداش بگم خیلییییی دوسش دارم..دلم میخواد ی باره دیگه فسقلو تا جایی ک میشه تو بغلم محکم فشار بدم..دلم میخواد ی کاری هم در حق اونایی ک با رفتار و حرفاشون زخم زدن و دلمو شگستن ی کاری بکنم ولی هیچ کاری ازم بر نمیاد..فقط خودمو قانع میکنم آه نکشم نمیدونم این دل شکستن من چ حکمتی داره ک خیلی زود گیراست :))

اخ امان ازین دلپیچه و دل درد..ی ماهه ک اروم نذاشته منو..

کاش همه ی آدما حلالم کنن..

 

211

تبریک بابت نمره ی بیست کارگاه برق :)) فک کنم خواستن توانستن رو همینطوری معنا میکنن دیگه :))) دمت گرم
هعی دلمونو غم گرفته..خونمون رو غم گرفته..شهر رو غم گرفته..تا دیروز ک عکس دست سردار رو دیدم با خودم میگفتم دروغه میان میگن اونی ک تو اون ماشین بوده سردار نبوده و اینا همش برای فریب دشمن بوده..امان از تلخی بعضی چیزا..

سگ تو روح بلاگفا..ب فاک اعظم بری..این متن کامل کامنتم بود ولی ب خاطر متن پایینش کامنتمو میگف تبلیغاتیه نمیشه بفرستی..عوضی

210

هعی نمیفهمم فک میکنم من خیلی برام عزیزبود سردار..چون ی سری از ادمای غریبه ی اطراف رو میبینم ک هیچ واکنشی نشون ندادن!حتی مورد دیدم وقتی همه استوری ایرانم تسلیت میذاشتن اون عکس تاول دستشو گذاشت نوشت نمیدونم چرا خوب نمیشه اخه:(( من :))

209

باید بگم ی مُشت ادم مزخرف و رو اعصاب دوره خودم تو تلگرام جمع کردم ک بعد هربار دیدن پیاماشون حتی ب صورت روح تو تلگرام بابا ن تگرام خودم :)) هزاران فحش نثار سلیقه ی ب فاک رفته ام در گذشته میکنم :)))

هزاران الله اکبر از این افراد.. .

فردا اگه خدا بخواد میخوام با مونا برم تشییع پیکر شهید حاج قاسم سلیمانی.. .هوففف از الان میدونم حسابی قراره اشک بریزم!!

208

صبح با این صدا بیدار شدم ک مامان ب بابا گف سردار سلیمانی رو شهید کردن..دعا میکردم هنوز خواب باشم ولی نبودم سریع بلند شدم وقتی اومدم تو پذیرایی سره جام شوکه شده ایستادم . ب  اون نوار سیاه و کج گوشه ی تلویزیون خیره شدم ک بهم پوزخند میزد. تکیه دادم ب دیوار و سر خوردم رو زمین..بغض گلومو گرفت..برام اسطوره بود..اسطوره ات بمیرد چگونه زندگی کنی؟!

حس کردم دیگه امنیت ندارم..دیگه نمیتونم بگم از دشمن نمیترسم..بی پناه شدم..همه از انتقام سخت میگن..انتقام میگیریم ..خیلی سخت ...اما حاج قاسم بر میگرده؟؟ اسطوره ی من زنده میشه؟؟!من دوباره حس امنیت میکنم؟!

ب مامان نگاه کردم..اشک گوشه چشمشو پاک کردو گف چرا اینطوری شدی تو؟!! زمان جنگ نبودی..اون موقع سردار سلیمانی های زیادی رفتن.. و من تو دلم گفتم چ بهتر ک نبودم اما حالا ک اسطوره ام نیست چه کنیم؟!!

رفتیم دنبال عمه و عمو..عمو تا نشست تو ماشین گف چ خبر؟ هنوز دهن باز نکرده بودیم ک گف خبره بد اره؟؟ و اینجوری بود ک تا خوده  بهشت رضا غصه خوردیم..از دور ب ساختمونای شهر نگاه میکردم این شهر ک ن این کشور هم ک ن این جهان باید سیاه بپوشد..تو بهشت رضا..اونجا از بین قبر شهدا گذشتم..بهشون تو دلم گفتم خوشحالیناا امروز ی مرررد مهمونتونه :)

همه رفتن برا مراسم چهلم عموی مامان منم رفتم سلام و علیک کردم ولی اومدم ی جای خیلی دور نشستم..برای ی دوست قدیمی پیام فرستادم چون شک نداشتم اگه ب کسی چیزی نمیگفتم طاقت میاوردم..صدای روضه ی مداح ب گوش میرسید اقا ظهور کن..و من گله کردم و گفتم چند اسطوره ی دیگه باید بمیره تا اقا ظهور کنه؟! نمیاد..از ما ناامید و دلگیره..شاید هم یادش رفته ماهم هستیم..

اشکام ریخت..

تو خونه گریه های مامان..اشک گوشه چشم بابا...بغض و اشک یواشکیه من..

گریه نمیدهد امان..

207

عرض شود ک درس امروز از کتاب اثر مرکب : من مسئول کارهای خودم و رفتار دیگران با خودم هستم!! و در همه ی روابط خودم با دیگران من 100درصد مسئولیت دارم :)

206

اخی شماره ی پستمو نگا :)) گوگولی ^_^

خب بریم ک دوباره تو دنیای این وبلاگ و درس خوندن غرق بشیم :)))

امروز ی ویس 46 دقیقه ای پر کردم از خودم..رفتم نشستم جلوی اینه ..تو چشای خودم زل زدم..و هر چی ک خواستم صحبت کردم..اونقد ک گلوم سوزش گرفت..و چقدر سبک شدم ازین کار..و دوباره هم این کارو خواهم کرد :))

205

ب مامان گفتم با مهندس_دکی حرف زدم حرفامو قبول کرد..

مامانمم ن گذاشت ن برداشت گف خب منم از اول گفتم اگه درست باهاش حرف بزنی دشمنت ک نیس قبول میکنه -__-

من  :| من نمیفهمم چرا شما انقد طرفدارش هستین؟ :/

-چون راهنماییاش خوبه

من :||| اره حتما

204

خب برگشتم...

بیایم قبول کنیم منطق و صداقت بهترین ویژگی ممکن ی حرف میتونه باشه...

203

امشب دلم خواست از حاله خوبه این روزام بنویسم

انقد از روزای سختم نوشتم بذار ی بارم از قشنگیای دنیا بنویسم

از ماه جان ک اون شب وسط اون همه درس و امتحان و الودگی هوا و بی حوصلگی و رسانه گریزی برام ویس گرفت و اپلود کرد و فرستاد تا زود جوابموبده...ازینکه سعی کرد اون روزا حتی با گوش دادن بهم حالمو بهتر کنه...

دلنشینن ادمایی ک ادعایی ندارن و بی منت وسط زندگیشون برات وقت میذارن...

از چند شب قبل که با مشاورم (مهندس_دکی) در مورد ی چیزایی حرف زدم و اون همینکه بود و شنید و اخرم گف من تو این مسائل تخصص ندارم و فقط میتونم تو درس بهت کمک کنم..و من گفتم همین برام مهم ترینه.از اینکه فرداش ک حالم خوب شد و یادم افتاد چ حرفایی بهش گفتم خیلی حس بدی گرفتم..خجالت میکشیدم ازش.من برای مردی از زندگیم و حس و روزام گفته بودم ک نهایت حرف زدنمون در مورد درس بود و تمام.و وقتی دو شب بعدش بهش گفتم فک کنم توجه خونم افتاده بود ک حالم اونطوری بد بود و رفتار میکردم گف من ک حواسم بهت بود!! و وقتی گفتم حرفای اوون شبمو فراموش کنه گف کدوم شب؟در مورد چی حرف میزنی؟! و این ینی ته مردونگی..ادمی ک از روز اول از بودنش خوشحال نبودم اما الان بابت بودنش خدارو شکر میکنم :))

از اون شب ک زهرایی زنگ زد...اونقد خندیدم ک گونه هام درد گرفت. که مامان تعجب کرد از صدای خنده هام..ک بابام پرسید تو ازین دوستا هم مگ داشتی؟..خداروشکر برای داشتنش..ن فقط چون خندیدم..ن...چون زهرا از اون رفیقاییه ک حس میکنم اگه نباشه زندگیتو باختی..ادم اونایی رو ک تو روزای سختش بودنو هیچوقت فراموش نمیکنه..ازش بابت اشنا کردنم با پرستو هم تشکر کردم..دختری ک خیلی شبا پا ب پام بیدار موند و سعی کرد ارومم کنه..

با خودم میگم باید ی جوری زندگی کنم ک ادما ب خاطر داشتنم خداروشکر کنن :))

دیروز رفتم بازار..مغازه حاج آقا...مردی ک برخلاف قیافه ی جدی ک داره بزرگترین مهربونی دنیا رو ب عنوان ی غریبه بهم کرد..بهم گف میخوای کتابتو نفروش من پولشو قرض میدم بهت برو کتاب دیگه رو بخر..گفتم ن لازمش ندارم نمیخوامش..کتابی ک بقیه ازم 40 برمیداشتن رو 60 خرید..خودم 55خریده بودمش پارسال :)) هر چی گفتم ن نمیخواد گف جای دوری نمیره...راست میگف جای دوری نرفت هک شد تو ذهن و قلبم.. بهم گفت با من تعارف نکن کله پوک.من دایی مهدی ام هااا..دایی مهدی عزیز ک قشنگ ترین کله پوک دنیا رو بهم گفت^_^ برای سلامتیش همیشه صلوات میفرستم و بی نهایت منتظرم روزای بعد کنکورم بیاد تا برم و از دریای کتابای دایی مهدی استفاده کنم..خدا سایه دایی مهدی های دنیا رو حفظ کنه..دایی مهدی ها ک باشن میتونن دنیا رو قشنگ کنن..میتونن اونقد حس خوب بهت بدن ک وقتی تو خیابون راه میری لبخند بزنی.اونقد ک بتونی ب ی این فک کنی میشه ی کارایی بکنی و بدونی جای دوری نمیره..دایی مهدی ی درس بزرگ بهم دادی...

دیروز با خودم میگفتم خدا خیلی دوسم داره ک همه ی ادم خوبای دنیاشو داره میفرسته سرااغم و ته دلمو قرص میکنه..این ادما نشونه ان..این ادما کاراشون بوی خدا میده :))